آخرین اخبار
کد مطلب: 169079
در گفتگويي مشروح با مهر مطرح شد؛
روايت شاهد عيني ترور نافرجام آيت‌الله خامنه‌اي در تيرماه سال ۶۰
تاریخ انتشار : 1397/04/06 12:05:35
نمایش : 74
امروز سالگرد ترور حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در مسجد ابوذر تهران است. تروري که اگرچه در چارچوب هدف گروه‌هاي معاند مبني بر حذف چهره‌هاي نزديک به حضرت امام(ره) صورت گرفت اما نافرجام ماند.
به گزارش بام ايران خبر به نقل از خبرگزاري مهر؛ حجت‌الاسلام رضا مطلبي از مبارزين پيش از انقلاب اسلامي است که از اوان نهضت امام(ره) همراه با ديگر شاگردان ايشان به قيام و مبارزه برخاست. چهل و اندي سال است که امام جماعت مسجد ابوذر، واقع در خيابان ابوذر تهران(محله فلاح) است.

حجت الاسلام مطلبي از چهره هاي حاضر در روز ۶ تيرماه سال ۶۰ در مسجد ابوذر بوده است؛ همان روزي که گروهک منافقين با جاسازي مواد منفجره در داخل يک ضبط صوت، قصد جان آيت‌الله خامنه‌اي را کردند اما با عنايت الهي، تير منافقين به سنگ خورد. در گفتگويي که با حجت‌الاسلام مطلبي داشتيم، بيشتر درباره اين حادثه صحبت کرديم. 

از سابقه فعاليت هاي مبارزاتي خود پيش از انقلاب اسلامي بفرماييد.

من از آن زماني که امام «ب» بسم‌الله را در انقلاب شروع کرد، دنبال مسائل انقلاب و مبارزه با دستگاه ستمشاهي بودم. قبل از اينکه اينجا(مسجد ابوذر) بيايم -من الان ۴۰ و اندي سال است که امام جماعت مسجد ابوذر هستم- در قم يا بقيه روستاها بودم، تمام محرم‌ها و ماه رمضان‌ها به تبليغ مي رفتم؛ آن زمان در روستاها سپاه دانش راه افتاده بود؛ از سپاه دانش چيزي مي‌دانيد؟

اصل ششم انقلاب سفيد بوده است.

اين‌ها به معناي واقعي کلمه موي دماغ روحانيان بودند. بسيار ما را اذيت مي‌کردند. مثلا مي‌گفتند چرا فلان حرف را زديد؛ بايد انتهاي صحبت‌تان به جان شاه دعا کنيد. متاسفانه بعضي، آن زمان براي اينکه منبر بروند، چه بسا يک دعايي هم مي‌کردند که حرام، گناه و معصيت بود.

بنابراين شما از همان عنفوان حرکت حضرت امام، وارد جريان‌هاي مبارزاتي شديد. با کدام چهره‌هاي انقلابي حشر و نشر بيشتر داشتيد؟

افراد بسياري بودند.

با آيت‌الله خامنه‌اي چه زماني آشنا شديد؟

حضرت آقا آن زمان در مشهد بودند و به تهران هم مي‌آمدند. ما آقا را مانند آقايان هاشمي رفسنجاني، رباني املشي و رباني شيرازي، به عنوان فردي عادي، خوب و با سطح بالا مي‌شناختيم. اين‌ها گروه ممتازي بودند.

شما پيش از انقلاب اسلامي چند مرتبه زنداني شديد؟

يک بار.

جريان دستگيري را توضيح مي فرماييد.

در سال ۵۶ حاج آقا مصطفي خميني به شهادت رسيد. براي ايشان مراسم ختمي در مسجد جامع واقع در بازار برگزار کردند. پس از اين، برگزاري دومين يا سومين مراسم ختم براي آقامصطفي، در مسجد ابوذر به عهده من گذاشته شد. مسجد ابوذر هم آن زمان، در تهران به لحاظ موقعيت جغرافيايي بسيار دورافتاده بود. من در مسجد اعلام مراسم ختم کردم. مقدمات ختم را هم بسيار مفصل برگزار کرديم. براي اعلام مراسم ختم، از ۳۳ نفر از علماي منطقه(ابوذر) امضاء گرفتم؛ اسم من آخر از همه بود. از مرحوم آقاي فلسفي براي سخنراني در اين مراسم دعوت کرديم.

تعدادي را براي پخش اعلاميه‌هاي مراسم ختم آقامصطفي مامور کردم. به بچه‌ها گفتم اگر خطري تهديدتان کرد، بگوييد فلاني(اشاره به خودش) مسئول است. کلانتري يازده در منطقه «هفت چنار» تعدادي از اين بچه ها را گرفت. فهميدند که من اين‌ها را مامور کرده بودم. من آن شب خواب بودم. ماموران ساعت ۲ بعد از نصف شب به درب منزل ما آمدند. وقتي درب را باز کردم، ديدم ۱۰ يا ۱۵ مامور آمده‌اند. من براي اين مساله خود را آماده کرده بودم.

ابدا فکر نمي‌کردم براي اعلام يک مراسم ختم، بخواهند براي من پرونده درست کنند. ماموران خانه مرا گشتند؛ چند جلد کتاب و چند قبض سهم امام پيدا کردند. اين‌ها براي من پرونده شد. من را به کميته مشترک ضد خرابکاري بردند و ۴ ماه در سلول انفرادي نگاه داشتند. پس از برگزاري ۲ يا ۳ جلسه دادگاه، من را به سه سال زندان محکوم کردند و به زندان اوين بردند. از قبل مي‌دانستم چه کساني در اوين حضور دارند. چون اهل مبارزه بودم، مي‌دانستم مثلا در بند ۱ يا بند ۲ زندان اوين چه کساني هستند.

من نذر کرده بودم اگر مرا به بند ۱ بردند، چند روز روزه بگيرم. آقايان هاشمي رفسنجاني، منتظري، لاهوتي و دعاگو در اين بند حضور داشتند. من را به بند ۱ بردند. ۱۷، ۱۸ نفر در بند ۱ در يک اتاق بودند. يک اتاق بود که سه نفر در آن بودند و من را هم به آن اتاق بردند. آقايان طالقاني، منتظري، عزت‌شاهي و من در اين اتاق بوديم. آقاي منتظري در همانجا درس مي‌داد و ما در کلاس‌هاي ايشان شرکت مي‌کرديم. با آقاي دعاگو، قصص و داستان‌هاي قرآن را کار مي‌کرديم.

تصور مي‌کرديد سال بعد از اين اتفاقات، انقلاب شود؟ 

ابدا. اصلا باور نمي‌کرديم. البته خبرهايي که در زندان به ما مي‌رسيد، مايه اميدواري بود. خبر تظاهرات را مي‌شنيديم. وقتي زنداني‌ها را در سال ۵۷ آزاد مي‌کردند، بعضي از بچه‌ها گريه مي‌کردند چون اولا باورشان نمي‌شد و ثانيا فهميده بودند اين زندان‌شدن‌ها روي مردم تاثير گذاشته است. من ۲ ماه پيش از انقلاب اسلامي آزاد شدم. اصلا دوست نداشتم که آزاد شوم؛ مي‌خواستم در زندان بمانم.

وقتي از زندان آزاد شديد شرايط کشور چگونه بود؟

حکومت نظامي بود. همين که از زندان بيرون آمديم، نرسيده به هتل اوين ما را از ماشين پياده کردند. نيم ساعت تا برقراري حکومت نظامي وقت داشتيم. يک ماشين «شِوِلِت» جلوي ما نگه داشت. سه تايي سوار شديم. ما را تا ميدان انقلاب برد. وقتي به منزل رسيدم، ديدم براي پدرم مراسم عزاداري گرفته‌اند. پدرم فوت شده بود و من بي اطلاع بودم.

آيا پيش از اين باز هم زنداني شده بوديد؟

خير؛ البته من چندين بار بازداشت شدم. مثلا در قم بازداشت شدم و يک شب در بازداشتگاه ماندم.

شما پس از انقلاب مسئوليت گرفتيد؟

من فقط ۱۵ سال در معاونت اجتماعي سازمان تبليغات اسلامي بودم. براي نمايندگي مجلس به من خيلي اصرار مي‌شد. خدا رحمت کند آقاي عسگراولادي را؛ ايشان يک روز به من گفت: «ما تحقيق کرده‌ايم و شما جايگاه داريد و راي مي‌آوريد.» من هم در جواب گفتم اگر امام بگويد بمير، من مي‌ميرم اما اگر بفرمايند برو نماينده شو، من نمي‌شوم! چون وضعيت خودم و وضعيت خانوادگي‌ام به اين مسائل نمي‌خورد.

مسجد ابوذر چه سالي بنا شده است؟

دقيقا نمي‌دانم ولي فکر مي‌کنم اوايل دهه ۵۰. درب مسجد بسته بود و امام جماعت هم نداشت. اين مسجد را فردي به نام «داوود فلاح» بنا کرد که نام محله‌اي که امروز بعضا فلاح گفته مي‌شود، از اسم اين فرد گرفته شده است. اين فلاح، باجناقي داشت به نام «رحيمي صفت» که بازاري و آدم خوبي بود و الان هم زنده است؛ با شهيد «محلاتي» هم دوست بود. اين‌ها از قم، روحاني خواستند؛ من هم به اطرافيان امام گفته بودم اگر تهران جايي پيدا شد، حاضرم بروم تهران؛ چون نمي‌توانستم درس بخوانم و زندگي برايم مشکل شده بود. براي همين، شهيد محلاتي و امام جماراني من را به عنوان امام جماعت مسجد، نصب کردند.  

فلاح، ابتدا ارتشي بود. پس از آن متمول و ثروتمند شد. در سال‌هاي آخر رژيم هم نماينده مجلس شد. از من هم مي‌خواست که حمايتش کنم. من که شاگرد امام بودم، امام تمام مشکلات کشور را از مجلس مي‌دانست. امام مي‌فرمودند: «اگر ما در مجلس يک مدرس داشتيم، اين مشکلات پيش نمي‌آمد» من هم حمايت نکردم. 

يک بار فلاح من را به دفترش دعوت کرد، گفت يک سري از روحانيان محله از نامزدي من براي مجلس حمايت کرده‌اند، من همانجا گفتم اگر بتوانم، ساختمان مجلس را روي سر نمايندگان خراب مي‌کنم. قبلا شکل مسجد اين طوري نبود؛ فقط يک چارديواري بود که بعدها بقيه را من اضافه کردم. ديوارهاي مسجد آن زمان از گچ بود.

به حادثه ترور نافرجام آيت‌الله خامنه‌اي در تاريخ ۶تيرماه سال ۶۰ بپردازيم. چطور شد به فکر دعوت از ايشان براي سخنراني افتاديد؟         

خدا آقا را حفظ کند. دنياي آن روز، دنياي توطئه و شايعه‌سازي بود. مثلا شهيد مظلوم بهشتي، تقريبا پَست‌ترين آدم در اين کشور شده بود. حضرت علي(ع) دومين انسان روي زمين است اما علي به کجا رسيد؟ بالاي منبر و پس از نماز به علي فحش مي‌دادند. در زمان انقلاب هم همين‌طور شد. آقا آن زمان نماينده مجلس بودند. ايشان تصميم گرفتند در مناطق جنوبي تهران درباره موضوعات روز انقلاب با مردم صحبت کنند؛ از جمله در خيابان «ري» در مدرسه فيلسوف‌الدوله.

يک بار آقاي «بشير عبدي» از بچه‌هاي حزب جمهوري اسلامي به من زنگ زد و گفت آيت‌الله خامنه‌اي مي‌خواهند براي سخنراني به مسجد ابوذر بيايند؛ من هم گفتم افتخار مي‌کنيم. من جلسه را بسيار خوب اداره کردم. مردم آنقدر جمع شده بودند که مسجد و خيابان‌هاي اطراف پُر شد. حوالي ظهر روز ۳۱ خردادماه که شد، زنگ زدند گفتند آيت‌الله خامنه‌اي به دليل استيضاح بني‌صدر وقت نمي‌کند به مسجد بيايد. من هم با وجود اينکه براي آن مراسم زحمت کشيده بودم، خوشحال شدم. گفتم آخ جون آقا نيايد! اما فقط اين پدرسوخته(اشاره به بني صدر) از مملکت برود.

بنابراين شما قبل از تاريخ ۶ تير، يک بار در تاريخ ۳۱ خردادماه هم از آقا دعوت کرده بوديد؟

بله البته من دعوت نکردم. آن ها خودشان دعوت کردند و ما از خدا خواسته قبول کرديم. فکر نمي کردم آقا بخواهد دوباره بيايد. هفته بعد از آن، روزنامه جمهوري اسلامي در خبري کار کرد که آقا براي سخنراني به مسجد ابوذر مي آيند. آقا روز ۶ تيرماه، يک ساعت مانده به ظهر به مسجد آمدند. ايشان از من خواست تا امامت را به عهده بگيرم، من گفتم ابدا. نماز را به امامت ايشان اقامه کرديم. آقا ميان دو نماز شروع به سخنراني کردند.

آن زمان هر کسي با يک ضبط صوت به مسجد مي‌آمد. در وسط سخنراني آقا ديدم فردي با يک ضبط صوت در بغل، دارد از ميان جمعيت مي‌آيد. اگر کسي مي‌گفت چرا ضبط صوت را بيرون در حياط نگذاشته‌اي، احتمال داشت بگويد ضبط صوت من ضعيف است و صدا را خوب نمي‌گيرد. اصلا کسي از مساله‌اي مثلا انفجار يا چيزي مثل اين، ترس و واهمه‌اي نداشت. اگر يک نفر صدتا ضبط صوت هم با خودش به سخنراني مي‌بُرد، کسي نمي‌گفت چرا اين تعداد داري مي‌بَري.

پس با وجود ترورهاي گروه‌هايي مثل فرقان يا گروه هايي از اين دست و شهادت چهره‌هايي مانند مطهري، عراقي يا حتي ترور افرادي مانند هاشمي رفسنجاني، ترس و واهمه اي از پيشامد موضوعات امنيتي نداشتيد؟

خير؛ از اين خبرها نبود. هيچ فردي و حتي خود آقا فکر نمي‌کرد درون اين ضبط صوت خبري باشد. در اواسط سخنراني، چون ضبط صوت حاوي مواد انفجاري بود، به يکباره شروع به سوت‌زدن کرد. همانجا آقا فرمودند: «اين بلندگو را درست کنيد.» فکر مي‌کردند اشکال از بلندگو است. قاعده اين است وقتي بلندگو ضعيف يا قوي باشد، سخنران عقب يا جلو مي‌شود. اگر قوي باشد، مثلا عقب مي‌رود. اما خدا خواست که آقا به سمت چپ حرکت کنند که وقتي ضبط صوت منفجر شد، به دست راست ايشان اصابت کرد.

پس از انفجار، ناله و شيون مردم بلند شد. خون روي فرش مي‌ريخت. آقا را بلافاصله به چند درمانگاه بردند، چون ابعاد حادثه زياد بود قبول نمي‌کردند. مجبور شدند ببرند بيمارستان «بهارلو». راديو بلافاصله خبر را مخابره کرد. نمايندگان مجلس و شخصيت‌ها که به بيمارستان مي‌آمدند، مي‌گفتند آقاي مطلبي! تو که عُرضه نداري، چرا مراسم برگزار مي‌کني؛ چرا دعوت کردي؟ من اصلا از کسي دعوت نکرده بودم. حزب جمهوري اسلامي دعوت کرده بود و من فقط ميزبان بودم.

 
 
 
ارسال کننده
ایمیل
متن